امروز دوم آذر ماه تولد یک سالگی وبلاگمون هست پارسال یه همچین روزهایی درگیر تاسیس وبلاگ
سهند بودیم البته از چند ماه قبل این فکر رو داشتم تا اینکه در این روز تصمیمم رو قطعی کردم و با کمک
بابایی مهربون وبلاگ رو راه اندازی کردیم دقیقا ساعت ۷ بعدازظهر بود که روبان قرمز افتتاح وبلاگ رو
قیچی کردیم

یادش بخیر روزهای اول از وبلاگ نویسی چیزی نمی دونستم و باکمک دوستای خوبم تونستم وبلاگ رو
به اینجا برسونم کم کم طوری شد که سهند هم عاشق این کار شده و همیشه قبل از خواب حتما
سفارش می کنه که برو وبلاگم رو آپ کن 
سهند هم دیگه به دنیای مجازی علاقه پیدا کرده اتفاقا داشتم فکر می کردم چه زمانی باید وبلاگ رو به
خود سهند بسپارم که البته هنوز به هیچ نتیجه ای نرسیدم گاهی می گم اینجا بمونه برای خودم تا از
خاطراتش بنویسم از طرفی دلم میخواد خودش همینجا وبلاگ نویسی رو شروع کنه و ادامه بده. تا اون
زمانی که بخوام اینجا رو به خودش هدیه کنم خیلی مونده اما فکرش از یکی دو هفته پیش توی ذهنم
اومده.اما فکر کنم سهند انقدری بشه زمان مناسبی برای سپردن وبلاگ هست
الهی فداش بشم الان خوابیده و نمی تونه ببینه اولین پست سال دوم وبلاگ رو دارم وارد می کنم خیلی
دلم می خواست دقیقا راس ساعتی که اینجا افتتاح شد پستش رو بزارم اما این روزها درگیری دارم که
ممکنه باعث بشه این کار به تاخیر بیفته.
مامان دیانای گل ممنون که یادآوردی کردی امروز تولد وبلاگ سهند هستش با این درگیری فکری که دارم
مطمئنا فردا که هیچ تا چند هفته دیگه یادم نمی اومد.یک دنیا ممنون

نمی دونم دیگه چکار کنم که سهند شیر رو توی مهد درست بخوره.دیروز گفتن سهند خودش گفته من
نمی خوام شیر بخورم دوست ندارم
اگر راه حلی دارید کمکم کنید خواهشا
دوشنبه نزدیک ظهر بابایی گفت امروز میخوام برم اداره محیط زیست پروانه شکارم رو بگیرم شما می
آیید؟ما هم که پایه گردش و ددر گفتیم چرا نیایم
دیدم هوا هم که عالیه بساط نهارمون رو هم
جمع کردم که نهار رو توی همون پارک سرخه حصار بخوریم تا سهند بتونه کمی بازی کنه.توی راه می
گم سهند جون یه کم بخواب تا خستگیت برطرف بشه و توی پارک بازی کنی اصرار و اصرار که نه من
خوابم نمیاد.هنوز دو ثانیه از حرف من نگذشته بود که دیدم آقا خوابش برده حالا خوبه بچه ام خوابش

تا رسیدیم به در ورودی به همسری گفتم میخوای نریم؟یادته عقد بودیم وسط هفته
اومدیم اینجا پلیس ما رو گرفت؟یه مرتبه دیدی ما رو بردن عقد کردن اونوقت بد بخت میشی ها
هنوز
وارد محوطه نشده بودیم که ایست بازرسی جلومون رو گرفت تا صندوق رو نگاه کنه من ریسه رفته بودم
ازخنده خیلی وقت بود که صندوق رو تمیز نکرده بودیم گفتم آبروی خودت رو بردی با این ماشین نامرتب
وقتی هم کار اداری تموم شد رفتیم جایی پیدا کنیم برای نهار. تا من میز رو آماده کردم دیدم ای دل غافل
یه ماشین گشت ایستاده داره با همسری صحبت می کنه سر دوربین
که چرا از ما عکس گرفتی و از
این حرفا و خواست عکسها رو ببینه خوبه من عکسام رو پاک کرده بودم نیست که خیلی خوشگلم ![]()
وقتی دید توی دوربین جز عکس طبیعت چیزی نیست رفت گفتم بیا وقتی می گم دوربینمون غلط اندازه
نگو نه
بعد از نهار که گربه ای شبیه گارفیلد هم همراهیمون می کرد (من که داشتم از ترس
غش می کردم) رفتیم شازده پسر بازی کنه اما زیاد خوشش نیومد چون تنها بود کم بازی کرد اما تا دو تا
دختر اومدن رفت دنبالشون اگر اونها سمت تاب میرفتن سهند هم میرفت اگر سمت سرسره بودن سهند
هم همونجا بود
فکر کنم یک ساعتی رو بازی کرد و کمی هم پیاده روی کردیم به یاد ایام قدیم ![]()





اما چه رفتنی بود اندازه یه مسافرت خسته شدیم ساعت ۴:۳۰ حرکت کردیم سمت خونه دقیقا ۷:۳۰
رسیدیم اون سر شهر خونه خودمون
ولی خیلی خوش گذشت هم هوا عالی بود هم مدت
زیادی بود پارک جنگلی نرفته بودیم.بابایی مهربون مرسی خیلی مهربونی 
از اونجایی که هم من هم همسری هر دو قرمز هستیم سهند هم قرمزته شده دیگه.نمی دونم چند ماه
پیش بود! که پرسپولیس و استیل آذین مسابقه داشتن بابایی استیل آذینی شده بود سهند
پرسپولیسی منم هر دو!اینم عکس سهند بعد از گل پرسپولیس
























